رنگین‌کمانِ سفید

داستان، طرح و عکس و…

سفر به صبح

این‌جا چه‌قدر تاریک است. هرچه می‌گردم کلید برق را پیدا نمی‌کنم. آخرسر هم می‌روم پرده را می‌زنم کنار، هوا روشن شده ولی بیرون پنجره چیزی قابل تشخیص نیست، شیشه‌ها بخار نکرده‌اند، هواست که مه‌آلود است طوری‌که حتا وقتی پایین را نگاه می‌کنی، تشخیص نمی‌دهی این‌جا طبقه‌‌ی چندم ساختمان است. ولی نباید زیاد بالا باشد، دیشب هم با این‌که طبقات را نشمردم، از راه‌پله که می‌آمدیم بالا زیاد طول نکشید. وقتی پنجره را باز کردم تا هوای اتاق عوض شود، بخار سردی به صورت‌ام می‌خورد، خوش‌ام می‌آید مور مورم بشود، انگار که بعد از بیدار شدن، صورت‌ات را با آب سرد شسته باشی. هر چه‌قدر که اطراف اتاق را به نگاه می‌کاوم، چیزی را که این بو ممکن است ازش باشد نمی‌بینم. حتماً خیلی عجله داشته چون سویچ را با خودش برده. به‌علاوه یادداشت روی میز هم هست. با این‌که هیچ‌چیز از کلمات‌اش نمی‌فهمم، کاملاً معلوم است که با عجله نوشته شده.
رانندگی در این باران خیلی سخت است، به‌خصوص وقتی هوا تاریک باشد و نور چراغ‌های ماشین مقابل بیفتد توی چشم آدم. برای من که سخت است. تمام شیشه‌های ماشین بالا هستند، برای همین داخل ماشین دَم کرده. از پشت شیشه‌های بخارگرفته که از بیرون خیس باران‌اند، تابلوهای نئون با رنگ‌ها و شکل‌های مختلف جلوه‌ی خاصی پیدا می‌کنند. سینما، هتل، کازینو، سالن‌های نمایش، رستوران‌ها و فاحشه‌خانه‌ها.
وقتی پیاده شدم و آمدم بقیه‌ی پول‌ام را بگیرم، تازه متوجه شدم راننده زن است. بعداز این‌که تاکسی راه افتاد و رفت، یک ماشین پلیس با چراغ‌های گردان قرمز و آبی از مقابل‌ام آرام گذشت، من هم در پیاده‌رو راه افتادم تا به آن‌جا که می‌خواستم برسم. در لندن همه‌اش باران می‌بارد، این‌جا ولی پاریس است.
برف هنوز در حال باریدن است ولی خیلی ریز، طوری‌که زیر نور چراغ‌ها می‌توانی باریدن‌شان را ببینی و یا روی پوست صورت‌ات احساس کنی. به هرجا که در این شهر می‌شناسم سرمی‌زنم، حتا اداره‌ی پلیس و بیمارستان و آخرسر هم قبرستان. مثل یک روح سرگردان همه‌جا می‌گردم. در جاهای آشنا احساس غریبی می‌کنم و در جاهایی که مطمئن‌ام بار اول است راه‌ام به آن‌جا افتاده احساس به‌تری دارم.
در یکی از کوچه‌های قدیمی می‌خورم به یک مردِ لب‌شکری، شانه‌هامان می‌خورد به هم، ولی او حتا سرش را بلند نمی‌کند که به من نگاه کند، انگارنه‌انگار، او خودش را پیچیده لای یک پالتوی تیره که یکی دو شماره هم به‌اش بزرگ است. کمی قوز کرده و یک دست‌اش، دستِ چپ‌اش را کرده توی جیب پالتوش و در دست دیگرش یک پاکت نامه‌ی بزرگ آبی‌رنگ گرفته. می‌بینم که قطره‌ی آبی، نمی‌دانم از کجا، از آسمان یا شاید از ناودان، می‌افتد روی پاکت نامه‌اش و باعث می‌شود جوهر قرمزرنگ نوشته‌ی روی آن، تا لبه‌ی پاکت شره کند به پایین. با این‌که هوا هنوز کاملاً روشن نشده، این منظره را زیر نور چراغ خیابان، وقتی آن مرد از زیرش می‌گذشت، به‌وضوح می‌بینم. هم‌رنگ همان پاکت، کاغذهای پاره‌پاره‌شدهای داخل سطل مقابل یکی از ساختمان‌ها می‌بینم، قبل از اینکه مأمور جمع‌آوری زباله سطل را بردارد، دست می‌کنم داخل‌اش و یک تکه از آن‌ها را برمی‌دارم. کمی جلوتر زیر نور چراغ بعدی نگاهی به آن می‌اندازم. از نوشته‌های روی آن همان‌قدر می‌فهمم که از اشکال هیروگلیف یا خطوط میخی. گوشه‌ی کاغذ شکل برج ایفل با خطوط ساده و خیلی کوچک دیده می‌شود که احتمالاً باید مارک کاغذ باشد. تکه کاغذ را تا می‌کنم می‌گذارم داخل جیب‌ام.
تازه همین الآن آفتاب درآمد. تا حالا هوا ابری بود. سایه‌ی برج ایفل بزرگ‌تر از خودش افتاده روی زمین سنگ‌فرش. خوب هرجا که باشد بالاخره می‌آید این‌جا، پس منتظرش خواهم ماند. مردی با لباس بابانوئل پاهاش را جمع کرده توی شکم‌اش و به پهلو روی نیمکت خوابیده ، مثل بچه‌ها، مثل جنین در زهدان مادر. آنطرف‌تر روی نیمکت دیگری پیرزنی نشسته و دارد بستنی می‌خورد. با دقت و وسواس ته لیوان بستنی را با قاشق تمیز می‌کند. وقتی بالاخره به تمام‌شدن بستنی رضایت می‌دهد، لیوان کاغذی را می‌اندازد داخل سطل کنار نیمکت و قاشق پلاستیکی را بعد از آنکه حسابی لیس‌اش زد، با دستما‌ل‌اش پاک می‌کند و می‌گذارد داخل کیف‌اش.
سال‌ها قبل یک بابایی جمعیتی را پای برج جمع می‌کند و خودش با چیزهایی شبیه به بال که به پشت‌اش بسته بوده می‌رود بالای برج و اعلام می‌کند که می‌خواهد بپرد، یعنی پرواز کند، این کار را هم می‌کند، ولی مثل یک تکه سنگ می‌افتد پای برج، درحالیکه هنوز قسمتی از بال‌اش که از پارچه‌ی براق سیاهی بوده در آسمان این‌طرف و آن‌طرف می‌رفته. احتمالاً این کارش فقط به درد اثبات قوه‌ی جاذبه می‌خورده، ولی اشتباهی عوض پیزا رفته بالای ایفل.
شاید این‌جا که ایستاده‌ام همان‌جایی است که فرانسوا ایستاده بوده، شاید هم اسم‌اش ژان‌پیر یا ژان‌لوک بوده. نمی‌دانم، هر چه. چترم را باز می‌کنم و دست‌هام را مثل بال دو طرف‌ام می‌گیرم، باد خوبی می‌وزد، چترم را می‌برم بالای سرم و می‌پرم. سایه‌ام را آن پایین می‌بینم، همه برام دست تکان می‌دهند، من هم براشان دست تکان می‌دهم ولی حواس‌ام هست با آن دست‌ام، دست چپ‌ام که چتر را گرفته‌ام، دست تکان ندهم. سعی می‌کنم با حرکات دست و پا سرعت و جهت حرکت‌ام را کنترل کنم و بعد از مدتی مهارت خاصی در این کار پیدا می‌کنم. او را هم در میان جمعیت می‌بینم، ولی او دست تکان نمی‌دهد. شاید هنوز من را ندیده باشد، دو دستی براش دست تکان می‌دهم تا متوجه بشود.
این‌جا چه‌قدر تاریک است. یک بویی هم در هوا پیچیده، دست‌ام، دست چپ‌ام که خواب رفته را جابه‌جا می‌کنم، دست‌ام می‌رود در یک ماده‌ی لزج، چند لحظه همین‌طور می‌مانم. احساس می‌کنم در یک ماده‌ی سیاه سنگین غوطه‌ورم و دارم آرام آرام می‌روم پایین. بالاخره بلند می‌شوم و با دست‌کشیدن به در و دیوار، می‌روم کلید برق را پیدا و چراغ را روشن می‌کنم. اولین چیزی‌که می‌یینم، دست خون‌آلود خودم است روی کلید برق. روی دیوار جابه‌جا جای دست خودم را می‌بینم. «کاغذ دیوار گل‌وبتهی سرخ و پشت گلی دارد، فاصله به فاصله‌ی آن دو مرغ سیاه که جلوی یکدیگر روی شاخه نشسته‌اند، یکی از آن‌ها تک‌اش را باز کرده، مثل این است که با دیگری گفت‌وگو می‌کند.»* روی تخت وسط ملافه‌ی ساتن مشکی، یک لکه‌ی بزرگ خون است که داخل‌اش جای دو تا دست افتاده، گوشه‌ی اتاق هم یک چاقوی خون‌آلود می‌بینم، ولی هر چه می‌گردم سویچ ماشین را پیدا نمی‌کنم. همین‌جا روی میز بود. ماهی قرمز داخل تنگ از وسط مثل کمان خم شده آمده روی آب. کاغذ یادداشتی روی میز است که بالاش با حروف چاپی نوشته شده «رنگین‌کمان». با مداد روش نوشته‌اند «این فقط یک یادآوری است». پام گیر میکند به چیزی، دست زنانه‌ای که از زیر تخت زده بیرون، مثل چوب خشک و مثل تگرگ سرد است. برای درآوردن سویچ از مشت‌اش مجبور می‌شوم دوتا از انگشت‌هاش را بشکنم. کف دست‌اش در میان لخته‌های خون با خودکار سبزرنگ نوشته شده «صبح زود».
فقط تا آن‌جا که چراغ‌های ماشین روشن کرده‌اند را می‌شود دید. همه‌ی پلیس‌های شهر دنبال‌ام هستند. صدای آژیرهاشان گوش آدم را کَر می‌کند. توی آینه چراغ‌های گردان قرمز و آبی‌شان را می‌بینم. خیال ندارم گیرشان بیفتم، حتا اگر تا ته دنیا دنبال‌ام باشند.
نقطه‌ی سفیدی در انتهای جاده نمایان می‌شود، شاید نور چراغ‌قوه‌ی مأمور ایست‌وبازرسی باشد، یا دوچرخه‌سواری که دارد در مسیر مخالف پیش می‌آید. مطمئناً من زودتر به او می‌رسم.

*برگرفته از «زنده‌به‌گور»/ صادق هدایت
فروردین هشتادوپنج

(چاپ‌شده در شماره‌ی سی مجله‌ی «هفت»)

Advertisements

4 پاسخ به “سفر به صبح

  1. درخت ابدی 2012/04/09 در 02:38

    داستان قرص و محکمی بود، با معجونی از روابط پنهان و نیمه‌آشکار، و معمایی که خواننده‌ای کارآگاه و شاعرمسلک می‌طلبه.
    فکر کنم یه مجموعه از این تیپ کار داشته باشی. داستان‌های نوآر آپارتمانی و شاعرانه که مکانش کلا ایرانی نیست و با رمز و راز همراهه.

  2. سفینه ی غزل 2012/04/11 در 01:53

    سلام. ادای دین زیبایی بود به هدایت در سالمرگش.
    خیلی فضای این کاراتو دوست دارم . این یکی رازآلودگیش به نظرم جساب و کتاب داره و بیش تر میشه باهاش ارتباط برقرار کرد تا مثلا داستان کفش ورزشی ت (اگه اشتباه نکرده باشم.)
    یه فیلمنامه ی ناب از توش در میاد برای یه فیلم کوتاه خوب.

    • علیرضا زال 2012/04/11 در 05:36

      سلام،
      این یکی نسبت به مثلاً «بگو چه کسی را دوست می‌داری …» [یکی از بخش‌هاش «کفش ورزشی» بود] شاید سرراست‌تر به‌نظر برسه.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: