رنگین‌کمانِ سفید

داستان، طرح و عکس و…

قورباغه‌ات را قورت بده!

در جهانِ همگنِ رمان «نگران نباش» (مهسا محبعلی/ نشر چشمه) رنگی از عواطف انسانی نیست. از پیر و جوان، زن و مرد، و روشنفکر و عامی آدمهایی لاابالی و بیاحساساند. حتا با دنیای تلخی هم روبهرو نیستیم، چرا که اول باید آرمانی در دنیای داستان تعریف شود که عدم تحقق آن موجب تلخی باشد (مثل عشق و هجران). مواد مخدری که شادی به دنبالاش است هم بهشکل آرمانی برای یک معتاد درنمیآید چرا که نه از درد و رنجِ خماری چیز زیادی هست و نه از لذت و شعفِ نشئگی، فقط توصیفی میشود فانتزی و انیمیشنوار از پخش شدن مواد از راه جریان خون در بدن (موجودات ریز یا بچهقورباغهها که در بدن اینطرف و آنطرف میروند).
زمینلرزههای مداومی که تهران را میلرزاند قرار است چه کارکردی داشته باشد؟ سیاوش (برادر شادی [شخصیت اول داستان]) میگوید زلزله باعث میشود عوضیها و ترسوها شهر را ترک کنند، ولی چیزی که در داستان دیده میشود این است که آدمهای مانده با آدمهایی که رفتهاند و دارند میروند فرق چندانی ندارند. قرار بوده زلزله موقعیتی باشد برای بررسی یا روشدن شخصیت واقعی آدمها در یک شرایط فوقالعاده؟ اینطور که پیداست آدمها با قبلشان (قبل زلزله و شروع رمان) چه در درون و چه در رفتار بیرونیشان تفاوت چندانی ندارند، همانها هستند که کمی خُلبازیهاشان بیشتر شده.
تنها رابطهی بیغلوغشی که شکل میگیرد بین شادی است و کراسوس (سگِ اشکان). رابطهی دوستانهی شادی و سارا هم هرچه بوده به گذشتهها برمیگردد. اصولاً نگاه شادی به آدمهای دوروبرش اینطوری است که اگر کسی کارش را راه بیاندازد، دست کم از ریشخند او در امان میماند ـ مثل پسرِ مودُماسبی (این بماند که کاری که مودُماسبی میکند و شادی را با موتورش میرساند، بیشتر یک نوع ماجراجویی مبتذل نمایانده میشود) یا همان کراسوس که موقع سیگار روشن کردن شادی نقش فندکپیداکن هم دارد ـ در غیراینصورت حتا اگر نیمچه احساس و عاطفهای از خود بروز بدهد یا آرمانی داشته باشد (یا پیشاز این داشته) مورد تمسخر و ریشخند شادی قرار میگیرد.
وقتی داستان به پایان میرسد، این سئوال پیش میآید: «خُب، که چی؟» مهارت در توصیف دقیق صحنهها یا استفادهی گسترده از ادبیات مخفی رایج بین جوانهای تهرانی، و همینطور ساختن نوعی بیخیالی و گستاخیِ ساختارشکنانه (برای این روزگار) در شخصیت اول داستان (که بههرحال تازگی دارد و طبعاً برای خواننده جذاب) و البته موقعیت خیالی زلزله در تهران (که ترس از آن در دل تهرانیها هست)، خالی بودن اثر را پنهان میکند. خواننده در همراهی با شخصیت اول چیزی عایدش نمیشود، نه به کشف و شهودی میرسد و نه حتا فرم سرراست و سادهی اثر جایی برای خلاقیت خواننده میگذارد.
بعید نیست نداشتن حرف جدی که احتمالاً به جایی یا کسی یا اصولاً چیزی بربخورد و از آن مهمتر تصویر کجومعوجی که، بهخصوص از طبقهی متوسط تهرانی ارائه میدهد، در گذشتن بیپرواییهای اثر ـ در شکل فعلی ـ از زیر تیغ سانسور موثر بوده باشد.

Advertisements

12 پاسخ به “قورباغه‌ات را قورت بده!

  1. درخت ابدی 2011/06/24 در 04:36

    من هیچ نقد مثبتی از این کار نخوندم و تعجب می‌کنم چطور به چاپ پنجم رسیده. البته، با چیزایی هم که خوندم انگیزه‌ای برای گرفتن کتاب نداشتم. غیر از اسم درکردن نویسنده، شاید همین ارائه‌ی تصویر لاابالی بخشی از نسل جوون و دیدنشون تو داستان باعث فروشش شده. نمی‌دونم کشش رمان چقدره.

  2. سفینه ی غزل 2011/06/24 در 16:04

    من هم تا حالا هیچ تعریفی ازش نشنیدم. ولی اونچه که هست به چاپ نهم رسیدن یه کتاب همون طور که خودتم اشاره کردی فقط نشان دهنده ی سلیقه ی عده ای از کتابخونهاست و دیگر هیچ. که البته خیلی جای بحث داره.

  3. الناز 2011/06/24 در 21:54

    باید اعتراف کنم که فضای گوگل ریدر آدم را برای کامنت گذاشتن تنبل می کند…این وبلاگ هنوز هم برای من یکی از جذاب ترین وبلاگ های فارسی ست…پایدار باشید…

  4. Asiyeh 2011/06/24 در 23:43

    مثلا ما که خوندیم و قورت هم ندادیم چی شد ؟!وقتمان تلف شد …از این کتابهای مزخرف جونم براتون بگه تا دلتونن بخواد هست تو ایران …ببیننده باید عاقل باشه دوسته من

  5. Asiyeh 2011/06/24 در 23:47

    باید اضافه کنم که داستانها و رمانهای ایرانی همه اشان یک کرباسن

    • علیرضا زال 2011/06/25 در 00:48

      شاید خوندن بعضی کتابها لذتبخش نباشه ولی یه چیزهایی رو روشن میکنه.
      بین رمانهای فارسی هم حتماً چیزهای خوبی پیدا میشن؛ تثبتشدهها که مشخصاند، در مورد تازهها هم باید خونده بشن. راستاش این نگاه همهشمول رو قبول ندارم.

      • Asiyeh 2011/06/25 در 19:45

        همه شمول نبود فاعدتا 90تا حالا 80 درصدشون اولو اخرشون معلومن ..اما خوب خوبش هم هست مثلا من یه داستان خوندم اوار داستان قشنگی بود خوب پرداخته شده بود رو شخصیاتاش رو اتفاقای داستان کلا همه چیزش خوب بود یه داستان کوتاه به اسم بکه قشنگم اونم خیلی خوب بود اصولا حس می کنم بیشتر بلدیم که داستان کوتاه خوب بنویسیم نه بلند ..توی بلندها ضعف داریم نم یدونیم اخرشو چی کار فیلمهامون هم همین طورن 70 درصد فیلمهای ایرانی بی سرو ته تموم می شن و بی منطق جای بحث داره.

  6. Asiyeh 2011/06/25 در 19:46

    تضحیح می کنم برکه قشنگم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: