رنگین‌کمانِ سفید

داستان، طرح و عکس و…

سمفونی تیغ زنگ‌زده

«قمه» در فیلم رابرت رودریگز کموبیش همان شیء/ابزار آشنا در فرهنگ لاتی خودمان است. Machete قرار است بزرگداشت آن دسته از فیلمهای «در پیت» سینمای آمریکا باشد که ترکیبی درهمجوش از جنسیت و خشونت و البته پیشپاافتادگی هستند. رودریگز حکم پسربچهی شیطانی را دارد که خواسته باشد فیلمی شبیه آن رده «ب»ها که همیشه مدعیِ دوست داشتنشان بوده را بسازد، ولی سئوال پیش میآید: «خب که چی بشود؟» آیا این نوع سینما میتواند محملی باشد برای تجربیات تازه و یا طرح حرفهای مهم (و یا تا حدی مهم) زمانه و یا کار روی مفاهیم ازلی ـ ابدی در قالبی متفاوت، به منظور آشناییزدائی از آنها؟ چیزی شبیه به کاری که مثلاً یک مجسمهساز با زبالهها و دورریختنیها در هنر معاصر میکند، یا نه، چنین فیلمی ساخته شده تا علاقمند این نوع سینما با تماشای آن، همراه با یک احساس نوستالژیک، فقط «حال» کند؟ شاید این تعبیر اشتباه نباشد که سازنده خواسته به همهی این دستآوردها یکجا برسد. نتیجهی کار ولی نهایتاً چیزی است شبیه همان منابع الهام فیلمساز، با این تفاوت نهچندان پراهمیت که اینجا فیلمساز از بهترین امکنات بهره برده؛ مثلاً اگر در آن نوع فیلمها تصاویر خشدار هستنند و صدا بعضی جاها با نویز همراه است، بهخاطر کمبود امکانات (در هر شکلاش) بوده، ولی اینجا عمداً این ایرادها در بعضی جاها وارد فیلم شدهاند. گروهی از ستارهها در فیلم حضور دارند، از لیندسی لوهان، بازیگر فیلمها تین ایجری که حاظر شده جلوی دوربین رودریگز برهنه بشود تا رابرت دنیرو، یکی از غولهای بازیگری که حضورش در این فیلم، تا اینجا، ته هجو پرسونای خودش است که مدتیست با سماجت به اینکار اصرار دارد. (اگر کیارستمی این فیلم را ببیند حتماً پیش خودش خواهد گفت: «خوب شد نگذاشتماش تو فیلمام، جلوی ژولیت، تا نقش اون مرد روشنفکرو بازی کنه!»)

ذهن، اول ناخودآگاه و بعد خودآگاه بهطرف مقایسهی رودریگز با «رفیق فابریک»اش کوئنتین تارانتینو میرود. تارانتینو وقتی سراغ سینمای اکشن آسیای شرقی میرود، بهعنوان یک فیلمساز صاحب سبک در یک رویکرد پسامدرن، هم به عناصر آن نوع سینما ارجاع میدهد و هم به شیوهی خودش از آنها آشناییزدایی میکند و در نهایت Kill Bill فیلمی است از کوئنتین تارانتینو. نتیجهی کار رودریگز ولی بازسازی و رونوشتی است خوشآبورنگ از همان فیلمهای سرچشمهی ارجاع؛ انگار که یک عکس قدیمی و دربوداغان را با فتوشاپ ترمیم کرده باشند.
عروس/اوما تورمنِ موطلایی در لباس زردرنگ بروس لی، با یک شمشیر سامورایی در دست، در میان چشم بادامیهای شرقی که، در مقام یک مادر/سلحشور در پی انتقام است را مقایسه کنید با ماچته/دَنی ترجو! قهرمان فیلم رودریگز همان کلیشهی آشناست؛ یک مرد بزن بهادر که گرفتار یک توطئه شده. این شخصیت خیلی یادآور مارو/میکی رورک یا  هارتیگان/بروس ویلیس در Sin City است، با این تفاوت تعیینکننده که آنجا این شخصیت در دل یک دنیای گرافیکی به شدت سبکپردازانه قرار گرفته بود که موبهمو از کمیک استریپهای فرانک میلر، با کمک خودش، میآمد و، همچنین در Sin City با خودویرانگری شخصیت روبهرو هستیم که اساسآ ماهیت همهچیز را تغییر میدهد.

7 پاسخ به “سمفونی تیغ زنگ‌زده

  1. دختر نارنج و ترنج 2010/10/09 در 17:35

    راستش این فیلم رو ندیدم.. اسمش رو زیاد می شنوم این روزها اما ندیدم. کاش دیده بودم اون وقت مطلب رو بهتر درک می کردم..
    اما برش کوتاهت رو دوست دارم…. قشنگ بود!!!! مرسی….قابل شما ندارد.

  2. درخت ابدی 2010/10/10 در 06:08

    این فیلمو ندیدم، اما از رودریگز چند تایی دیدم و بهش ارادت دارم، به خصوص «سین سیتی» که از لحاظ بصری بی نظیره.
    چند روز پیش، یکی از شبکه ها داشت «پلنت ترور» رو پخش می کرد، معجون درهم جوشی از چند ژانر سینمایی، قبلا دیده بودم، و چنان کار کرده بود که مونده بودم موقع غذا خوردن قاشق رو تو چشمم کنم یا گوشم.
    تارانتینو و رودریگز بال های سینمایی هستن که یکی تجربی کار می کنه و یکی تجاری. فیلم «گنج های سیرامادره» یادت باشه که بوگارت چطور اسطوره ی خودش رو شیکوند.
    این سنت هالیوودی با کیمیایی و مقلداش قابل مقایسه نیست.نه، من هم فکر نمیکنم ربطی به کیمیایی داشته باشد؛ کیمیایی درواقع در این فیلمهای اخیرش ناخواسته دارد خودش را هجو میکند درحالیکه در آنجا فیلمساز با یک خودآگاهی با گونهها و نشانههای آشنای سینمایی برخورد میکند. بهنظرم در این مدل از سینما کار فیلمساز تعیینکننده است. مثلاً کار جارموش با ژانر وسترن در «مرد مرده» و یا فون تریه در «رقصنده در تاریکی» با ژانر موزیکال. به حضور کاترین دونو در فیلم فون تریه نگاه کن یا میکی رورک در «سین سیتی» که چهطور با پرسونای آشنایشان کار شده ولی حضور دنیرو در این فیلم از این جنس نیست، یعنی اصولاً فیلم چنین امکاناتی را دستکم برای دنیرو نداشته.

  3. کاغذ کاهی(نازگل) 2010/10/10 در 07:50

    من هم ندیدم .. میدونی کللن فیلمهای درام و ملو درام رو بیشتر دوست دارم ..

  4. سوفيا 2010/10/10 در 15:13

    سلام دوست جديد
    خوشحالم از اينكه به من سر زدي
    منم اين فيلم رو نديدم يعني اصلا دوست ندارم.
    اما بيل را بكش را واقعا دوس دارم. شاد باشيسلام،
    من بهخصوص قسمت اولاش را خیلی دوست دارم.

  5. درخت ابدی 2010/10/10 در 16:16

    در مورد نمونه هایی که گفتی باهات موافقم.
    البته دنیرو هم نقش خلافکار زیاد بازی کرده. به قول تو، این اواخر هم کارای مزخرف داره، مث همون فیلم دومی که با آل پاچینو بازی کرد.
    ببینمش مستدل تر می شه در موردش حرف زد.مزخرف نه، نقشهای کمدی هستند که بهنظرم چیزی به اعتبارش اضافه نمیکنند. شاید بهخاطر این است که قله را فتح کرده.

  6. سوفيا 2010/10/10 در 21:09

    دوست جديدم عليرضا
    من هم يكي از همان شيفتگان هفت هستم. نوشته هاي من خيلي خام تر از اون هستن كه قابل چاپ باشن. اينا فقط سرگشتگي هاي يك ذهن گاه در آسمان و گاه زير زمينه.
    ممنون از لطفت

  7. سیاوش 2010/10/11 در 22:14

    بهرحال تارانتینو چیز دیگه ایه !

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: