رنگین‌کمانِ سفید

داستان، طرح و عکس و…

وصال

«تا سه که بشمارم تصمیمات را گرفتهای.»

از تو داشبورد تفنگ و دستهکلید را برمیدارد. از ماشین پیاده میشود. دامن لباساش را جمع میکند و در ماشین را آهسته میبندد. از داخل صدای ویولن به گوش میرسد. تفنگ را وارسی میکند. خشاب خالی است. کمی مکث میکند. خشاب را جا میزند و پیش خودش زیر لب میگوید: «دیگه خیلی دیر شده ـ حیفِ این لباسِ عروس که خونی میشه.»

Advertisements

6 پاسخ به “وصال

  1. آناهیتا 2010/08/03 در 14:28

    یک وقتی یک بازی راه افتاده بود به نام » داستان ما »
    همه با هم داستانی را تمام می کردند . و داستان کذائی به هزار راه می رفت تا تمام شود .
    این وصال تو هم همانطور است .خیلی دوست دارم تو همچین بازی باشم.

  2. ناجورها 2010/08/04 در 01:34

    دریغا عشق که شد و باز نیامد .
    مثل همیشه یا من بلد نیستم طور دیگه ای شعفم رو بازگو کنم یا تو بلد نیستی بد بنویسی .
    پس :
    حرف نداشت .

    کماکان دوستدار و ارادتمند تو : ناجورممنون.

  3. Iago 2010/08/04 در 17:48

    سلام
    گویا این بزرگوار علاقه زیادی به بازی های رایانه ای(شاید هم یارانه ایی) اکشن داشته است!سلام،
    راستاش نه، علاقه به بازی رایانهای یا یارانهای ندارم ولی میشود آنطوری هم دید.

  4. سیاوش 2010/08/04 در 19:12

    خيلي هم دير نشده هنوز، براي داشتن صلح بايد آماده جنگ بود .

    در مورد کامنت آناهيتا و جواب شما بايد بگم که من هم به شدت علاقه مندم اينطور بازي راه بيفتد.
    اميدورام کسي پيدا شود که شروعش کند. (اگر هم کسي پيدا نشد، من حاضرم اين مسئوليت خطير را به عهده بگيرم !!! )آن قسمت اول کامنتات را متوجه نمیشوم، چهطور میشود از جنگ به صلح رسید؟ شاید منظورت این بوده که برای رسیدن به صلح باید پیگیر بود و به نوعی براش مبارزه کرد.
    پروژهی داستاننویسی بهصورت گروهی چیز جالبی باید بشود. ولی دنیای وب معلوم نیست جای زیاد مناسبی باشد چون باید اعضاء گروه دور هم بنشینند و روی هر ایده بحث کنند ولی اینکه کل قضیه مثل یک بازی باشد و هرکسی تکه تکه داستان را پیش ببرد، شاید بشود.

  5. عیسی 2010/08/05 در 00:47

    من خودم ، برایم انتظار تداعی شد ، انتظار شنیدن صدای شلیک . یک نکته ی دیگر اینکه در مراسم عروسی هم برای عروس و هم برای داماد دیگر خیلی دیر شده … :))آن انتظار که میگویی را انتظارش را داشتم ولی آن نکتهی دوم هم جالب است.

  6. درخت ابدی 2010/08/06 در 03:00

    این موقعیتی در یه جای دیگه س. کلید را که بر می دارد یعنی داخل خانه دخلش را در می آورد.
    داستانک مافیایی. همه چیز صحنه سازی بوده.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: