رنگین‌کمانِ سفید

داستان، طرح و عکس و…

باغ

پردهی اول
وقتی کلید باغِ دخترخالهی زناش را میگذارد کف دستام، چشمکی میزند. من میگویم: «نگران نباش!» با شنیدن این حرف لبخندی که بلافاصله بعداز آن چشمک شروع شده بود، میماسد روی لبهاش. سرش را میاندازد پائین، دستهاش را میکند تو جیبهای شلوارش و کنار پاش تف میاندازد. من میزنم زیر خنده.

پردهی دوم
تو ماشین، من پشت فرمانام. رو صندلی عقب پونه و کاظم غرغر میکنند که باید میرفتیم شمال. رو صندلی جلو ریحانه کاری به این حرفها ندارد و از اولاش که تو ماشین نشسته هدفونها را چپانده تو گوشهاش و فقط با بعضی آهنگها سرش را عقب ـ جلو میکند، و بطریِ آباش را سر میکشد. من میزنم به شانهاش و میگویم: «…» برمیگردد طرف من و یکی از هدفونها ـ آنکه طرف من است ـ را میکشد بیرون، ولی همانجا نزدیک لالهی گوش نگهاش میدارد و منتظر میشود من حرفام را تکرار کنم. یکدفعه میزند به سینهام و با سر اشاره میکند به جلو که «هِی» مواظب جاده باشم.

پردهی سوم
«کیلید نمیدونم چرا باز نمیکرد… هان؟ درو… درِ باغو دیگه! هوا تاریک شده بود که رفتیم تو. چش چشو نمیدید. کمی هم خنکتر شده بود، طوریکه آدم مور مورش میشد. اون دوتا… هان؟ پونه و کاظم… آره، همش غرغر میکردن که چرا اومیدم اینجا. من برگشتم که برم از تو ماشین چراغقوه بیارم… هان؟ نه، اونی که باهامون بود یهدفعه خاموش شد… خب اونی که باهامون بود اونقد بزرگ بود که نورش کافی باشه… اونی که باهامون… برق رفته بود انگار… تو آبادیِ تو مسیر هم برق نبود. صدای کاظمو از پشت سرم شنیدم که گفت: ”تا برگردی من بشاشم“ پونه گفت: ”اگه اینجا اینکارو بکنی با چوبی که دستمه میکوبم به جاییت که صدای شُر شُر بیاد“… هان؟ بعدش کاظم نور آبی موبایلشو از پائین انداخت به صورتش… بعدش همه باهم خندیدیم و من برگشتم رفتم… بعدش وقتی برگشتم اونا اونجا نبودن. راستی! دستمو گرفته بودم به دیوار کاهگلی و وقتی از اونا دور شدم ـ طوریکه دیگه خوب صداشونو نمیشنیدم ـ اولش صدای خشخش برگا و بعدش صدای ریحانهرو شنیدم که پشت سرم اومده بود و میگفت میخواد با من باشه که نترسم. من بهش گفتم بهتره برگرده؛ میترسم بخوره زمین یا یکی از این شاخههای درختا بره تو چشِش. هرچی صدا کردم و هرچی با چراغقوه گشتم نبودن، تا بالاخره صب شد. اولش فک کردم گذاشتنم سر کار… هان؟»

پردهی چهارم
در آئینه میبینم پشت سرم خاک بلند شده، طوریکه چیزی آن عقب پیدا نیست. «این ریحانه عجب آهنگهایی دارد! تا به حال رو نکرده بود!» حالا که ماشین سبکتر شده روی دستاندازها بیشتر بالا و پائین میشود. از میان تنهی درختان جنگل، نوری، پنهان و آشکار میشود. انعکاس نور خورشید از رو سطح آبِ جوی یا برکهای چیزی باید باشد. ولی فوری متوجه میشوم که با توجه به مکان خورشید در آسمان نمیتواند انعکاس نور آن باشد. پام را میگذارم رو ترمز و ماشین میایستد. خاموش میکنم و کمی صبر میکنم تا خاک بلند شده در اطراف ماشین، بنشیند. رو ماشین یک لایهی نازک خاک نرم نشسته. رو شیشهی عقب با نوک انگشتِ اشاره مینویسم: «اگه میتونی…» بعد پاک میکنم و دستام را میمالم کنار شلوارم. پشیمان میشوم؛ سوئیچ را میگذارم رو ماشین باشد، شاید یکی بیشتر از من بهش نیاز داشته باشد! چندتا آهنگ برمیگردم عقب، رو آنی که تند و سنگین بود، هدفونهای صورتیرنگ را تو گوشهام جابهجا میکنم و صدا را تا به آخر زیاد میکنم. میپرم تو جنگل.

7 پاسخ به “باغ

  1. سیاوش 2010/07/16 در 16:34

    فقط توی واقعیت ست که می شود به باغ نرسید و پرید توی جنگل.

    ولی تشخيص اینکه از کجا وارد خیال شدیم، یک ذره سخت است !من پیشنهادم این است دنبال واقعیت و خیالاش نگردی؛ اینجوری فکر میکنم بهتر باشد.

  2. عیسی 2010/07/17 در 00:48

    این نوشته را دوس داشتم ، به دلیل همان که نوشتی ، در هیچ قید و بندی نیست . مثل یک کلیپ تصویری مخاطب را با خودش همراه می کند و در آن آخر وقتی خواندن تمام شد ، احساس می کنی درگیر متن شدی و باید دوباره بخوانی اش ، دوباره جست و جو کنی .خوشحالام که خوشات آمد.

  3. درخت ابدی 2010/07/19 در 00:16

    داستان خوبی بود و به شدت تصویری. هر چهار پرده کات های خوبی داشت و سطرهای سفید داستان باعث می شه که کار توی ذهن ادامه پیدا کنه.
    اون «نگران نباش» و خنده ی پرده ی اول مهمه و جهت پرده ی سوم رو عوض می کنه. سبک شدن ماشین در پرده ی چهارم ظن دروغ های بند سوم رو تقویت می کنه. پرده ی دوم هم معرفی شخصیت ها/قربانی ها بود. یاد «روانی» هیچکاک افتادم.
    لذت بردم.

  4. ناجورها 2010/07/20 در 00:53

    سلام به علیرضای خوبم
    تو پرده ی اول راه رو برای هر جور پیش بینی باز می کنی .
    تو پرده ی دوم می خوای تصویری از کسانی بدی که آدم ابتدا فکر می کنه شخص اول داستان اونها رو دوست داره . اخرش می تونه این اجازه به خودش بده که نه . شاید کسانی رو که ازشون متنفر بوده .
    تو پرده ی سوم کاری می کنی آدم فکر کنه داره شرح ماوقع رو در یک مکالمه ی تلفنی و فقط از طرف بازگو کننده می شنوه . اما همچنان راه برای پیش بینی ها بازه .
    تو پرده ی چهارم 90 درصد پیش بینی ها غلط از آب در میان . (کاری می کنی که غلط از آب در بیان) اما در پایان این پرده حالا راه برای پیش بینی های جدید باز می شه. نه . نه . کاملا همه راهها برای همه چیز بازه .
    اوایل فکر می کردم تو یه رئالیستی بعدها گفتم این پسر رابطه ی خوبی با رئالیسم جادویی داره و بعضی وقتا فکر می کنم این بابا سور رئالیسته و حالا می بینم داستانش پست مدرنه !
    خیلی رفاقتی بگم: لعنت به تو .
    داستان هات (تا اونجایی که اجازه دادی تو وبلاگت منتشر بشه و ما بخونیم) محشر بوده .

    همچنان ارادتمند و دوستدار تو : ناجورسلام،
    آره، سعی میکنم طوری بنویسم که راه برای براداشتها و کامل کردن داستان به شکلها مختلف و مشارکت خواننده باز باشد؛ اینجوری با تعدادی داستان سر و کار داریم. این ایسمها بهنظرم بیشتر در بخش مطالعه بهکار میآیند نه برای نوشتن. در ایران که معمولاً با زدن یکی از این برچسبها به یک کاری، سر و ته قضیه را هم میآورند و کار دیگر به تحلیل و بررسی نمیرسد.
    راستاش با این اصطلاحات «خیلی رفاقتی» موافق نیستم (لطفاً)!
    ممنون.

  5. درخت ابدی 2010/07/20 در 02:31

    یه نکته تو این داستان چهار پرده ای اینه که اثری از انگیزه ی شخصیت ها وجود نداره.درست است، انگیزهها حذف شدهاند. احتمالاً بشود با درنظر گرفتن انگیزههای مختلف به نتایج متفاوت رسید.

  6. ناجورها 2010/07/20 در 02:33

    سلام دوباره به علیرضای خوبم
    ابتدا یه سوال : اونجا گفتی در تضاد هستن با هم . تضاد در چی ؟
    در باب ایسم ها : درسته . هیچ نویسنده ای نمیاد وقتی شروع می کنه بگه : خب می خوام یه نوشته ی به فرض رئال یا سوررئال یا پست مدرن بنویسم و فقط فضاها تو ذهن اش اون رنگ و بو رو می گیره . این در مطالعه نمود پیدا می کنه و سبب تحلیل و بررسی از اون دیدگاه می شه . اینطور نیست ؟
    اما درباب اصطلاحات رفاقتی : حقیقتش منم خیلی باهاشون موافق نیستم ولی وقتی مطلبت رو خوندم تازه بعد از نیم ساعت نظرم رو نوشتم و در اون مدت داشتم به حوزه های امکانی مطلبت در ذهنم می پرداختم و اولین جمله ای که درباب تو و نوشته ات به خودم گفتم هم همونی بود که برات نوشتم .
    ولی به هر ترتیب عذر می خوام . قصدم پا از حد گلیم درازتر کردن نبود .

    کماکان دوستدار و ارادتمند تو : ناجورقلم و صحیفه و شعر از جنس فرهنگاند(و گفتگو)، و با خون و سنگ در تضاد.
    در مورد ایسمها به نظر میآید با هم کاملاً همنظریم.
    ممنون و مخلصایم.

  7. آناهیتا 2010/07/28 در 14:06

    «اگه می تونی منو بگیر «

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: