رنگین‌کمانِ سفید

داستان، طرح و عکس و…

پرواز را به خاطر بسپار!

زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصلهی رخوتناک دو همآغوشی

کریم امامی این شعر [تولدی دیگر] را با کمک فروغ به انگلیسی ترجمه کرده:

«میگوید [فروغ] قصدش از دو همآغوشی تولد و مرگ است و در نتیجه فاصلهی بین این دو یعنی عمر ما. من در زبان انگلیسی کلمهای که هم معنی همآغوشی بدهد و هم گوشهی آن به ازل و ابد بخورد پیدا نمیکنم و به او میگویم در فارسی هم فکر نمیکنم کسی از خواندن همآغوشی به یاد تولد و مرگ بیفتد. میگوید اما تصور من از موضوع چنین است. سرانجام به اصرار من که در انگلیسی هم نمیتواند از چنگ جنبههای جسمی همآغوشی فرار کند به جانشینی Love-Making رضایت میدهد.»*

در نامهای به برادرش مینویسد [فروغ]:

«هر کسی یک جفت دارد، باید جفت خودش را پیدا کند، با او همخوابه شود و بمیرد. معنی همخوابگی همین است، یعنی کامل شدن و مُردن.»**

که من آنرا با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت

خود فروغ توضیح عجیبی دربارهی معنای این مصراع میدهد:

«دربارهی ادراک ماه و دریافت ظلمت توضیح میخواهم؛ میگوید توقف ما در دنیا به اندازهای کوتاه است که چیز واقعاً مهم درکی است که عناصر پایدارتری چون ماه و ظلمت از زندگی ما میکنند و نه برعکس.»***

شاید بهترین جاییکه بشود در بعدازظهر یکی از روزهای تعطیل عید رفت گورستان ظهیرالدوله باشد:

باران نسبتاً تند میبارد. همین که از در میگذری و وارد میشوی در دنیای دیگری هستی. با چترهای شکستهمان از زیر درختان کوتاه و خیس که ازشان آب میچکد رد میشویم. جاهایی دولا دولا باید بروی و بعضی جاها هم یا چترت گیر میکند به شاخ و برگها یا خودت. باتجربه که میشوی در آن بعضی جاها چتر از سر میگیری و در همان لحظه چند قطره میافتد روی سر و گونههات.

فروغ هم عاشق مرگ بود و هم بیزار از زوال و نیستی. او حالا در آن گورستان خفته ولی مثل هر هنرمند (بزرگی) در اثرش/شعرش زنده است، و یا حتا به عبارتی دیگر شعر او جدا از خودش حیاتی مستقل پیدا کرده و به زندگیاش ادامه میدهد.

اگر بشود به گفتهی آقای امامی اعتماد کرد، میبینیم چیزیکه ما/مخاطب از شعر فروغ برداشت کردهایم در بعضی جاها با نیت و نظر خود او زمین تا آسمان فرق میکند. این بار اول نیست که هنرمندی منظوری داشته و مخاطب برداشت دیگری میکند.

فروغ گفته: «از من نخواهید که شعرهایم را معنی کنم. کار نامطبوعی است و اصلاً مضحک است.»****

 

* و *** مجلهی آرش، شمارهی ١٣، اسفند ١٣٤٥

** مجلهی فردوسی، ٢٧ مرداد ١٣٤٨

**** مجلهی آرش، شمارهی ١٣، اسفند ١٣٤٥

* و ** و *** و **** کتاب «نگاهی به فروغ فرخزاد»، سیروس شمیسا، انتشارات مروارید

Advertisements

6 پاسخ به “پرواز را به خاطر بسپار!

  1. سياوش 2010/03/29 در 18:08

    نمی دانم درست است یا نه، اما به نظرم اصلن معنی کردن هر شعری که شعر باشد، از بيخ و بن کاري ست مسخره و بيهوده. فروغ و شعرش که …
    قطعن بهترين جايي که يک بعد از ظهر کسل ِ عيد را به يک بعد از ظهر رويايي تبديل مي کند، همان ظهيرالدوله است.
    من ديروز هم آنجا بودم؛ خلوت بود و باران نمي باريد. به محض اينکه از در آهني بين دو قسمت قبرستان رد شدم، تنها چيزي که مي شنيدم صداي مردي بود که بالاي سنگ فروغ ايستاده بود و بلند بلند شعر هايش را مي خواند. صدايش عجيب بود. دختري هم گوشه ي ديگر ايستاده بود و مات اش برده بود به زمين و چند قطره اي اشک مي ريخت. ديروز روزي بود که گمانم تا آخر عمر فراموش نکنم.

  2. درخت ابدی 2010/03/29 در 22:32

    این مطلب امامی خیلی جالبه. طبق یه نظر، برداشت شاعر از شعرش فقط یکی از برداشت هاس و لزوما از بقیه بهتر نیست.
    زمستون چند سال پیش بود که با دوستان یه مینی بوس گرفتیم و رفتیم ظهیر الدوله. چه برفی می اومد. فضای غم انگیز و زیبایی بود، و خیلی خاص، طوری که آدم دلش نم اومد ازش دل بکنه. همه ی ما گاهی شیفته ی مرگ می شیم و ازش دوری می کنیم.برای من هم بار اول خواندم خیلی غافلگیر کننده بود که خود فروغ چنین منظوری داشته.

  3. وحید 2010/03/30 در 13:34

    علیرضای عزیز،

    من هم برایت روزهای خوبی آرزو دارم در این سال تازه. ممنون ازت

  4. الناز 2010/04/01 در 23:57

    و فروغ عزیز…و عزیزترین ..که همیشه هست و همیشه خواندنی است و همیشه شنیدنی ست….

  5. حامد. ا 2010/04/03 در 10:16

    عرض ادب و احترام و تبریک سال نو
    چند شب پیش داشتم نگاهی به آرشیو مجله هفت می انداختم که رسیدم به شماره 38 و قسمت کارگاه داستان و دوباره شروع به خواندن جنگجوی رنگین کمان کردم ولذت بردمخبر خیلی خوبی است. خوشحالام هنوز خوانده میشود.
    پاینده باشی دوست عزیز.

  6. آناهیتا 2010/04/19 در 23:40

    به نظر می آید یک دوره ای این ایده ازدواج جادوئی تاثیر زیادی روی نویسندگان ایرانی داشته . خب این یکی شدن مذموم اصلی بوف کور هم هست .

    راستاش در مورد نویسندگان ایرانی نمیدانم ولی حضور معشوقها و معشوقههای اثیری توی آثار هنری بهنظرم نشان از یکجور آرزوی عشق است تا خود عشق.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: