رنگین‌کمانِ سفید

داستان، طرح و عکس و…

کسی که آن‌جا نبود (قسمت سوم)

(قسمت اول) ، (قسمت دوم)

آن بالا بالاها، هواپیمای سفیدرنگی داشت به کندی پیش میرفت. در قسمتی از مسیرش پشت ابرها ناپدید شد، و دوباره از آنطرف ظاهر شد.
خودم را از زمین کَندم و نشستم. پاشدم ایستادم. در اطراف همهجا منظره یکی بود؛ صحرای لخت و بیپایان مثل اقیانوسی جزیرهی ساختمانهای بتونی را احاطه کرده بود. وقتی به پیشانیام دست کشیدم هیچ اثری از زخم پیدا نکردم. آیا من مدت طولانیای بیهوش بودهام که آن زخم خوب شده بود؟ اگر اینطور میبود پس حتماً کسی در این مدت از من نگهداری میکرده. یا نه تمام آن ماجراها کابوسی بوده که حالا ازش بیدار شده بودم؟ ولی چرا هنوز در همان مکان بودم، نه در اتاق خودم یا هرجای دیگری که در آنجا به خواب رفته بودم؟ آیا الآن در خواب بودم و داشتم در رویا سیر میکردم؟ اگر این رویا بود پس آن یکی که قبل از خوردن آن ضربه درش بودم چه بود؟ خیلی شبیه این یکی بود و به همین اندازه نامأنوس و عجیب بود. به یاد اتاق خودم افتادم؛ حالا که از اینجا بهش فکر میکردم میدیدم آنجا هم بهواقع برای خودش جای عجیبی بوده.
تصمیم گرفتم از روی پشتبام بروم پایین؛ تا ابد که نمیشد آنجا بمانم. موقع پایین رفتن معلوم شد که این ساختمان همانی نیست که من واردش شده بودم. گیج و سردرگم  مقابل ساختمان ایستاده بودم. نمیدانستم چه کار کنم. آیا باید میگشتم آن ساختمان را پیدا میکردم؟ بروم آنجا تا ضربهی دیگری بخورم و بیهوش بشوم و تمام این مراحل تکرار بشود!؟ یا نه از یک طرفِ این شهرک خارج بشوم و در دل صحرا آنقدر بروم تا به جایی برسم؟ بدون اینکه تصمیمی گرفته باشم بیهدف راه افتادم و سر از خیابان اصلی درآوردم. ایستادم و اطراف را نگاه کردم. همهچیز آشنا بهنظر میرسید ـ به بیگانگیِ بارِ اولی که در چنین خیابانی بودم. مثل اینکه ناگهان یادت بیفتد که باید هرچه زودتر سر قرار مهمی حاضر شوی شاشام گرفت. داشتم با نگاه در اطراف دنبال جای مناسبی میگشتم، ولی فوری متوجه شدم جستجو کار احمقانهای بوده و لزومی ندارد؛ آنجا که کسی نبود، میتوانستم راحت کارم را بکنم. تجربهی غریبی بود که در یک خیابان، وسط یک شهر آدم کاری را بکند که در شرایط عادی انجاماش در آنجا گستاخی و غیرمتمدنانه تلقی میشود و فقط از دیوانگان و اشخاص ضداجتماع انتظارش میرفت. احساس سبکی طبیعی بود چون بههرحال کمی از وزن بدنام به این ترتیب کم شده بود، ولی احساس سبکبالی و راحتیِ بیسابقهای داشتم. درست مثل بچهها احساس آزادی میکردم.
به دیوار تکیه داده بودم و به منظرهی مقابلام خیره شده بودم. نمیدانم چهقدر گذشته بود که دیدم در فاصلهی کمی زنی از پشت یکی از ساختمانها بیرون آمد، از عرض خیابان گذشت و در سمت دیگر پشت ساختمانی دیگر ناپدید شد. مطمئن نبودم آن چیزی که دیدهام واقعیت داشت، برای همین لحظاتی همینطوری بیحرکت ماندم. بعد دیدم کار عاقلانه این است که بروم دنبالاش، و بلافاصله دیدم کار عاقلانهتر این است که اول صداش کنم. چندتا کلمه و چندتا جملهی کوتاه مناسب چنین موقعیتهایی را در ذهنام باهم جابهجا کردم و در نهایت کوتاهترین و بدویترین و تاحدودی بیادبانهترین آنها را انتخاب کردم. آآآهای!
بعداً که سعی کردم خودم را در آن وضعیت تجسم کنم، دیدم چهقدر بامزه بوده؛ مردی درحالیکه زیپ شلوارش هنوز پایین است، ایستاده وسط خیابان و زن زیبایی را صدا میزند که بیا منرا ببر به خانهمان. وقتی دیدم پاسخی به هایوهوی من داده نشد دویدم به دنبالاش. در حین دویدن برای کامل شدن تراژدیِ «مردی وسط خیابان» تلاش میکردم سرووضعام را مرتب کنم.
تازه وقتی از پشتسر دست گذاشتم روی شانهاش و او برگشت فهمیدم که چرا صدام را نشنیده بود. درحالی که لبخند میزد دستها را بُرد لای موهای صاف و طلاییاش که از دو طرف روی شانههاش ریخته بود و هدفونها را از گوشهاش درآورد. من گفتم: «انگار مزاحم شدم، ببخشید.» او کلی دربارهی آهنگی که داشته گوش میکرده با لذت برام صحبت کرد. من بعداز اینکه حرفهاش تمام شد کمی مکث کردم، و در حالیکه توی چشمهاش زل زده بودم گفتم: «عجبا!» او کمی سرش را جلو آورد، چشمهای درشت و آبی رنگاش را کمی تنگ کرد، و با حالت تعجب پرسید: «چی؟» من گفتم: «منظوری نداشتم.» با شنیدن این حرف زد زیر خنده. دستاش را گذاشته بود روی شکماش و همینطوری میخندید. آنقدر خندید که من کمی نگراناش شدم، ولی خوشبختانه همه چیز به خیر و خوشی گذشت.
[ادامه دارد]

4 پاسخ به “کسی که آن‌جا نبود (قسمت سوم)

  1. سياوش 2010/02/22 در 12:20

    گشت و گذار مرد مُرده ادامه دارد …

    انسجام داستان همچنان حفظ شده و آدم را ترغيب مي کند براي منتظر ادامه بودن.آقا شما چهطور دلات آمد راوی ما را بکشی؟ این بابا زندهست، فقط کمی دچار گرفتاری شده.

  2. درخت ابدی 2010/02/23 در 00:22

    ماجرای آغاز و پایان های داستان دنباله دارت جالبه. هر بار یه زمان و مکان جدید. یه جور بازی با خیال توش هست. وقتی مطلب قبلت رو می خوندم، به خودم گفتم چقدر جای دیالوگ تو داستانات خالیه. حالا انگار (احتمالا) باید منتظر دیالوگ باشیم.
    شروعت عالی بود.
    فیلم «جوانی بدون جوانیِ» کاپولا رو هم ببین که بر اساس یه رمان از الیاده س.آره، برای آیندهی داستان ایدههایی هم برای دیالوگ دارم. برای دیالوگهای متنوع احتیاج به شخصهای بیشتری دارم. البته الآن که فکر میکنم کمی بلندپروازانه بهنظرم میرسد.
    فیلم را هم سعی میکنم ببینم. قبلاً دربارهاش شنیده بودم؛ ممنون برای یادآوری.

  3. الناز 2010/02/23 در 12:42

    کلن این شیوه ی نوشتن و ادامه دادن و از نو کشف کردن رو دوست دارم…به ذوق اومدم امتحان کنم…آره، تصمیم خوبی است. منتظرم.

  4. حامد. ا 2010/02/25 در 00:32

    عرض ادب و احترام
    منتظر ادامه این داستان هستممتقابلاً عرض ادب و احترام.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: