رنگین‌کمانِ سفید

داستان، طرح و عکس و…

قاتل و دروغ‌های دیگر

بارها خواب دیده بودم که سگها دارند منرا دنبال میکنند. عجیب بود که هر بار از دستشان موفق میشدم فرار کنم، طوریکه این تکراری بودن دیگر حوصلهام را داشت سر میبرد.

یک بار با صدای زنگ تلفن از یکی از همین کابوسها پریدم. اول آن کسی که پشت تلفن بود حرفی نمیزد. من صدای نفسهاش را میتوانستم بشنوم. همین را بهش گفتم. کاملاً مشخص بود که دارد سعی میکند صداش را عوض کند، ولی فایده نداشت؛ شناختماش؛ خودش بود. همان که دو ـ سه سال پیش جلوی چشمام مرده بود. من او را نکشته بودم ولی در مرگاش بیتقصیر هم نبودم. لااقل خودم اینطور فکر میکردم ولی پلیسها تمام حرفها/دروغهام را باور کردند، ازم تشکر کردند، ازم عذرخواهی کردند و رساندنم به خانه. راستیکه یک پارچه الاغ بودند! منی که تا آن موقع و از آن موقع به این طرف دروغ نگفته بودم و نگفتهام، خیلی راحت توانستم گولشان بزنم. تازه آن وقت بود که به این استعدادم پی بردم.

بارها دیده بودم که عدهای چه خوب دروغ میگفتند؛ آن لحظه که نمیدانستم دارند دروغ میگویند، بعدها که متوجه میشدم میدیدم که در کارشان خیلی وارد هستند. همانها بودند که به من دروغگویی را یاد دادند و من هم حقا شاگرد خوبی بودم.

آنروز صبح به من زنگ زد و ازم خواست در همان جای همیشهگی همدیگر را ببینیم. میگفت مسئلهی مهمی در بین هست. با اینکه مدت زیادی نبود باهاش آشنا شده بودم ولی بهش اطمینان کردم و راه افتادم رفتم سر قرار.

آفتاب تازه از پشت کوههای سیاه بیرون زده بود ولی نورش در میان دود و غبار و مه میمُرد. در پای کوه، شهر که داشت از خواب بیدار میشد  مثل منظرهی دریاچهای در تاریکی بود که شمعهایی به یاد کشتهشدگان روش شناور بودند. سگهای وِلگرد از دل این سیاهیها به دل آن سیاهی میخزیدند و کمین میکردند و صداهایی از خودشان در میآوردند. انگار داشتند نقشه میکشیدند کِی و چهطور به من حمله کنند. از بین خردهآهنها که جابهجا روی هم تَلانبار شده بودند تکه آهن نوک تیزی را پیدا کردم؛ شبیه یک خنجر قدیمی بود. اگر گیر پلیسها میافتادم، نه به جرم قتل که برای دزدی از موزه دستگیر میشدم. در طول راه که به طرف قرار میرفتم دیگر به یقین رسیدم که او دارد دروغ میگوید، برای همین نقشهی قتلاش را کشیدم، نقشه که نمیشد گفت، تصمیم گرفتم از پشتِ سر خنجر را تا آنجا که میشد در پشتاش فرو کنم. نباید چشمام توی چشماش میافتاد، چون ممکن بود دستام سست شود و از تصمیمام برگردم.

با صورت درجا افتاد. افتاد روی زمین و مختصر تکانی خورد و مختصر صدایی ازش درآمد و تمام کرد. خون گرماش داشت روی خاکِ سرد جاری میشد. خنجر را از پشتاش کشیدم بیرون، با گوشهی لباساش آنرا پاک کردم و گذاشتماش توی جیب کتام. در راه بازگشت آن صحنه همهاش جلوی چشمام بود؛ پیش خودم فکر میکردم مُردن چهقدر کار راحتیست و اینکه چرا بعضی اینقدر ازش میترسند.

کمی از زمان قرار گذشته بود و از او خبری نبود. از اولاش هم آمدن به سر قرار با یک کسی که مدتها پیش مرده کار احمقانهای بهنظر میرسید. با این وجود شروع کردم به صدا کردناش. اول خیلی آهسته. همهاش دور خودم میچرخیدم و مواظب اطرافام بودم. ازش میخواستم از کمیناش بیرون بیاید تا باهم مثل دوتا آدم عاقل بنشینیم حرف بزنیم. ولی اثری از آثارش ظاهر نشد که نشد. فقط یک صداهایی از اینطرف و از آنطرف، و از دور و از نزدیک میرسید. میترسیدم بخواهد ناگهانی از پشتِ سر حمله کند و با خنجر انتقاماش را از من بگیرد. کار به جایی کشید که از شدت ترس و استیصال آن هوای آلوده را تا آنجا که جا داشت توی ریههام پر کردم، مشتهام را گره کردم و با تمام توانام فریاد زدم، که در فضای آنجا پیچید. پاهام سست شدند و با زانو افتادم روی زمین و ته فریادم چسبید به ابتدای گریهام. وقتی سرم را بلند کردم دیدم هر چه سگ در آن اطراف بودند دورم جمع شدهاند و با تعجب دارند نگاهام میکنند. صداهایی هم از خودشان در میآوردند که بهنظرم رسید داشتند دربارهی من حرف میزدند و به حالام افسوس میخوردند.

Advertisements

5 پاسخ به “قاتل و دروغ‌های دیگر

  1. سیاوش 2009/09/29 در 16:51

    چه خواب ِ بي تکراري !
    نکند ما هم خوانندگان دروغ هاي ديگر هستيم ؟منظورت را متوجه میشوم. آره، میشود گفت دروغگویی در چند سطح اتفاق میافتد.

  2. عیسی 2009/09/30 در 11:00

    جالب است که دارد توی ادبیاتمان توی این چند داستانی که در وبلاگ ها خواندم و حتی خودم ف این خون و جنایت و ترس و تهدید ، دارد بروز پیدا می کند ، دلیلش هم فکر نمی کنم بیشتر یک میل زیبایی شناسانه باشد ، شاید بیشتر تاثیر فضای پیرامون است . راستی این فضا مرا یاد ، آن تپه های فیلم ِ طعم گیلاس انداخت که همایون ارشادی در آن گشت می زد .فکر میکنم هر شرایطی کمکم زیباییشناسی خودش را بوجود میآورد. ویژگیهای زیباییشناسی دورههای مختلف را کسی در زماناش آگاهانه درست نکرده (یا خودآگاهی محدود بوده)، بعدها آمدند آنها را شناسایی کردند.

    خودم کمی به یاد «جادهی مالهالند» و کلاً فضاهای لینچی بودم.

  3. سجاد 2009/10/05 در 01:58

    مرا هم یاد ِ این بند از یک شعرم می اندازد:از همه ی خواب هایم که بیدار شدم/ خواب دیدم/خوابیده امفقط یک بندش را رو میکنی؟!
    همین یک بند من را هم یاد این شعر از «سعدی» انداخت: گفته بودم چو بیایی غم دل به تو بگویم / چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

  4. الف-پیروز 2009/10/09 در 06:33

    می بینی گریه کردم ، خواب دیدم یه روزی من تو رو از دست می دم ، نگو این خواب من تنها یه خوابه ، نگو این گریه کردن ها یه خوابه ، نگو …
    کنار گریه خوابیدم ، بازم خواب تو رو دیدم ، تو خواب از خواب ترسیدم ، تو می رفتی و می دیدم تو می رفتی ، ازت از عشق پرسیدم ، تو هم شعر عجیبی زیر لب خوندی که معنیشو نفهمیدم ، داد زدم و نشنیدی ، فریاد زدم و تو ندیدی ، منو نمی خوای ، تو منو نمی خوای …این شعر بود یا قسمتی از یک داستان؟ شاید هم آن تکهی از داستان من باشد که گماش کرده بودم؛ از کجا پیداش کردی؟

  5. الف-پیروز 2009/10/09 در 16:15

    سلام.این یه ترانه از آخرین آلبوم بنیامینه.جدیدا از این بچه خوشم اومده

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: