رنگین‌کمانِ سفید

داستان، طرح و عکس و…

صندلی خالی

کنار خیابان مچاله شده بودم. منتظر چه؟ نمیدانم. شاید میخواست برف ببارد. مقابلام آتشی در پیت حلبیِ دود زدهای میسوخت. آن روز آدمهای زیادی از جلوی چشمام گذشته بودند، مثل روزهای پیش و مثل روزهای بعد که در پیش بودند. آنها را از روی کفشهاشان و از روی راه رفتنهاشان و از روی ایستادنهاشان و از روی پابهپا کردنهاشان میشناختم. آدمهای عصبانی، آدمهای مهربان، آدمهای هرزه، آدمهای نجیب، آدمهای بدبخت، آدمهای خوشبخت، و آدمهای عاشق و آدمهای تنها. این دوتای آخری زیاد هم باهم فرقی نداشتند و در بیشتر مواقع تشخیصشان از هم برام کار سختی بود.

یکی بود یکی نبود. در روزی از روزها که انگار همین امروز بود، پیرزنی ریزنقش در ساختمان قدیمی آنطرف خیابانِ باریک داشت صندلی چوبیای را با سختی پایین میآورد. به هر پاگرد که میرسید آنرا زمین میگذاشت، کنارش میایستاد و استراحت میکرد. همانجا بود که من میتوانستم در پشت شیشه ببینماش. راستی که جاش توی موزه بود! برای دیدار دوبارهاش باید تا پاگرد بعدی صبر میکردم. من اصولاً آدم صبوری بودم. بالاخره آن صندلی کهنه را به مقصد رساند و گذاشتاش کنار پیادهرو. داشت اطراف را نگاه میکرد که من فوری سرم را انداختم پایین. سرم را که بلند کردم هیچ اثری از او نبود، نه توی خیابان و نه در راهپله.
داشتم نقشه میکشیدم در فرصت مناسبی بروم دزدکی آن صندلی را بردارم بیاورم، آنرا خرد کنم و بسوزانم. تجربه نشان داده بود چوبهای کهنه چیز دیگری هستند، رنگ سوختنشان فرق داشت، صدای سوختنشان فرق داشت و گرمایی که تولید میکردند هم فرق داشت. تمام هوش و حواسام به صندلی بود. چند نفر رهگذر به چشم مشتری ایستادند نگاهاش کردند، ولی خوشبختانه پشیمان شدند و گذاشتند رفتند. خلوتی خیابان داشت مصممام میکرد که وقتاش است، آتش هم کمکم داشت نفسهای آخرش را میکشید. دیگر میخواستم بلند بشوم بروم سراغ صندلی که خیابان مرد چاقِ میانسالی را زایید. تصمیم گرفتم منتظر بشوم او از صحنهی خیابان بمیرد. بهسختی راه میرفت ـ راستی که یک عصا خیلی بهش میآمد! ـ و همهاش هم عرق پیشانیاش را در آن سرما پاک میکرد. وقتی رسید به صندلی بدون هیچ تأملی، کُند و کشدار نشست روش. طوری نشست که انگار آن صندلی را برای نشستن مردهای چاق میانسال که از آنجا میگذشتند گذاشته بودند. صندلی کمی قرچقروچ کرد، کمی اینطرف و آنطرف شد و در نهایت ویران شد. فریاد مرد چنان در خیابان پیچید که لیوان کاغذی که مقابلام روی کف پیادهرو افتاده بود برگشت و قِل خورد رفت افتاد توی جوی آب. روی زمین وسط خرده چوبها وِلو شده بود و به خودش میپیچید و ناله میکرد. چند لحظه گذشت، و انگار وقتی دید کسی نیست که کمکاش کند، تصمیم گرفت خودش خودش را از روی زمین بلند کند. وقتی بالاخره بلند شد، دیدم یک تکه چوب چسبیده به پشت راناش و از زیرش باریکهی خونی روی شلوار خاکستریاش به پایین جاری بود. با احتیاط و آخ و اوخ تکه چوب را از بدناش جدا کرد و دستاش را گذاشت روی آن ناحیه و آنجا را مالید. وقتی دستاش را بالا آورد و مقابل صورتاش گرفت، با دیدن لکهی خون ناگهان چنان فریادی زد که آن اولی پیش این یکی هیچ بود و باعث لرزش چندتا از شیشههای ساختمانهای اطراف شد. من هم هُول کردم دستام خورد به پیت حلبی و سوخت.

ته سیگارم را انداختم بیرون و شیشه را دادم بالا و خاکسترها را از روی لباسهام تکاندم. در آینه دیدم که از ساختمان خارج شد، همان کولهی سنگین روی شانهاش بود، آنرا بُرد گذاشت توی صندوق عقب. همینکه نشست روی صندلی جلو و در را بست، از گونهام بوسید و گفت: «خُب، آتیش کن بریم!» من هم آتیش کردم و راه افتادیم.

Advertisements

8 پاسخ به “صندلی خالی

  1. a boy 2009/09/05 در 02:27

    با چندتا جملش حال کردم
    ولی آخرش.. :-/
    یه کم نفهمیدمفکر میکنم به اندازهی کافی روشن و شفاف بوده.

  2. عیسی 2009/09/05 در 03:13

    در ابتدا منتظر یکی از آن داستان های سوررئال ِ پیچیده بودم اما یکی بودیکی نبود کار را تمام کرد . «راستی که جاش توی موزه بود!» در این متن خوب شده ، هم تصویری که راوی مدنظرش هست را القا می کند هم به شخصیت اش نزدیک است .»خیابان مرد چاقِ میانسالی را زایید» این یکی که جان می دهد برای ضد شعر . اما اینجا یک توصیف ِ خیلی خوب است میان یک داستان ساده . خون آمدن از ران ِ مرد چاق، فریادهایش را توجیه می کند و لیوان هم که از شدت موج ِ صوتِ مرد به جوب می رود ، بامزه است . و پایان اش هم برای من مثل هپی اند بعضی فیلم ها بود اما سنجاق کردنش به روایت داستان قبل خوب از آب در آمده .برای من،
    اون «یکی بود و…» و هپی اِند نشانهی یک قصه گویی متعارف و آشناست ولی نوشته در کل ( ترکیب سه بخش) خیلی هم متعارف نمیشود. بیشتر یک جور بازیست.

  3. عیسی 2009/09/05 در 15:22

    آره . اگر متعارف می شد دیگر اینقدر از این نوشته خوشم نمی آمد . هر بخش در واقع با متفاوت بودنش با بخش قبلی و در عین حال یک رابطه ی کلی و نا محسوس در بین هر سه بخش است که کار را قوی کرده . واقعا محیط وبلاگ جای خوبی ست برای آزمون و خطای چنین نوشته های ادبی .اولاً نظر لطفات است، دوماً آره جای خوبیست و همین طور وبلاگ شرایط مناسبی است برای تعامل، چیزی که مثلاً در موقعیت چاپ نوشتهات در مجله پیش نمیآمد.

  4. صادق 2009/09/05 در 18:31

    و ما که محکوم ایم ,
    اینجا همه چیز دست ِ راوي ست و قصه اش !این یکی از پیچیدهترین کامتهاییست که تا به حال داشتهام، راستاش چیزی دستگیرم نشد.

  5. اراكده 2009/09/06 در 18:32

    سلام
    چه دنياي تيره اي داره اين قصه
    حال و هواش پاييزيه خيلي و غمگين
    ياد شعرزمستون مازيار افتادم
    بوس
    راستي به روزم

  6. الناز 2009/09/07 در 11:01

    از اینکه هر قسمت داستان قسمت بعدی رو نشون نمی داد خوشم اومد…..و با اینکه پایانش رو به اندازه ی آغازش دوست نداشتم…اما جور دیگری هم خودم نگاه نمی کنم…

  7. Iago 2009/09/07 در 17:27

    سلام

    سبک عجیبی برا نوشتن داری. ولی در مجموع جالب می نویسی

    موفق باشی
    سلام
    ؟!
    ممنون.

  8. الف-پیروز 2009/09/07 در 22:47

    سلام رفیق.یه مسافرت ده روزه و بعدش نیومده یه نقاشی و بنایی درست ودرمون احتمالا کلمه رفیق بعد از سلام رو توجیه میکنه.دلم برای رنگین کمونه ها بخصوص از نوع سفیدش تنگ شده بود.به هر حال من هستم آتیش کن بریم.سلام رفیق.
    بازگشتات را خوشآمد میگویم. فکر کنم این بار اول نیست، پیشتر هم پیش آمده بود؛ کافر شدن، و برگشتن!
    آتش سفید میسوزد.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: