۱. (۰۴/۰۹/۸۹)
گذشت زمان در طول روز است که معنا دارد ـ در شب زمان وجود ندارد.
۲. (۰۸/۰۹/۸۹)
.For Sale: Baby Shoes, Never Worn (کوتاهترین داستان کوتاه دنیا/ارنست همینگوی)
٣. (١٨/٠٩/٨٩)
اتاقهای گنده توی تاریکی گندهتر میشن. (بیگناهان/جک کلایتون)
٤. (٠٤/١٠/٨٩)
ـ زن: اون آینهی زنگار بسته رو ببر بیرون یه بلایی سرش بیار!
ـ مرد: رو چشم. ولی چی تو اینجا زنگار نبسته؟!
ـ زن: کارت رو انجام بده!
ـ مرد: ما که نگفتیم شما زنگار بستید خانوم جون.
(Burnt Offerings/Dan Curtis)
٥. (٢١/١٠/٨٩)
ـ مرد: میخوای چی بپزی؟
ـ زن: غذای مورد علاقهاترو!
ـ مرد: باز هم؟!
٦. (٢٥/١٠/٨٩)
ـ آقای عزیز، وجدانتونرو راحت کنین، خودتونرو راحت کنین و بهتون قول میدم که بعدش خودتونرو از یه دونهی برف سبکتر حس میکنین.
(تماشاچی محکوم به اعدام/ماتئی ویسنی یک)
٧. (١٠/١١/٨٩)
میان دستهایی که می خواستند نانی را از نانوایی بگیرند یا دستهایی که سلام میدادند، مینوشتند، میشمردند، نیایش میکردند، میکشتند یا میخواستند نوازش کنند.
(خواب زمستانی/گلی ترقی)
٨. (١٨/١٢/٨٩)
تا زمان مرگاش زنده بود!
٩. (٠٢/٠١/٩٠)
فقط زخمهایم مانده که از آنها خون میچکد.
(چریکهی تارا/بهرام بیضایی)
١٠. (٢٩/٠١/٩٠)
نیم میلیون نفر در تشیع جنازهی فرانکو (دیکتاتور اسپانیا) حاظر بودند؛ به طنز گفته میشود میخواستند مطمئن شوند که او مرده.
١١. (٠٣/٠٢/٩٠)
نگاه اون چیزی رو به من آموخت؛ وقتی به سئوالی جواب «نه» نمیدهی، هنوز شانس این رو داری چیزیکه میخواهی رو بهدست بیاری.
(2046/وُنگ کار وای)
١٢. (٢٥/٠٢/٩٠)
برای کسیکه پدرش را دار زدهاند، از طناب چیزی نگو!
(یک ضربالمثل اسکاتلندی)
١٣. (٠٤/٠٣/٩٠)
زن خطاب به پیرمرد:
ـ امپراطور؛ مگه بهت نگفتم آبدهنات رو روی زمین ننداز؟!
ـ پس کجا تف کنم؟
هوووم، قدیمها هروقت دلات میخواست این کار رو میکردی. اون موقعها میکروب هنوز اختراع نشده بود.
(گوپیِ دستقرمز/ژاک بکر)
١٣. (١٦/٠٣/٩٠)
مُرده آن است كه ناماش به نكویی نبرند…
(کوشندهی نجیب [عزتالله سحابی]/همایون کاتوزیان/روزنامهی شرق ـ یازدهم خرداد)
١٤. (٢٣/٠٣/٩٠)
پدرش [که پزشک بود] هم آدم فاضلی بود. میگفت مریض تا پول ندهد خوب نمیشود.
(از گفتوگو با خسرو دهقان و امید روحانی/ مجلهی ٢٤/ ش ٧٦)
١٥. (٠٦/٠٤/٩٠)
ساعتِ زنگدار از قدیمیترین اختراعات بشره؛ چرا خوابام نمیبره؟!
١٦. (١٦/٠٤/٩٠)
«چرا کلماتی از این قبیل بهنظر من این همه بیروح و سرد است؟ آیا به این دلیل نیست که هیچ کلمهای لطافتِ نام تو را ندارد؟»
(مُردگان/ دوبلینیها/ جیمز جویس)
۱۷. (۳۰/۰۴/۹۰)
هرآنچه سفت و سخت است، دود میشود و به هوا میرود.
۱۸. (۲۳/۰۵/۹۰)
فردا، فردا، فردا، کسانیکه چشمان سیاه دارند، دستگیر میشوند؛ اگر چشمان سیاه داری سرت را به زیر بیانداز.
(ترانهای از آندلوس/ اسپانیا)
۱۹. (۱۳/۰۶/۹۰)
اگر میتوانید حرف بزنید پس حتماً میتوانید بنویسید.
(اسم کتابی از ژول سالزمن/ ت: فرنوش جزینی/ امیرکبیر)
۲۰. (۱۹/۰۸/۹۰)
ابتدا فنی قابل اطمینان بیاموز، سپس خود را بهدست الهام بسپار.
(یک ضربالمثل ژاپنی)
۲۱. (۲۵/۰۸/۹۰)
«هیچ فداکاریای به بزرگیِ شانسی برای ابدیت نیست.»
(از زبان دیکس استیل/هامفری بوگارت در “In A Lonely Place” /نیکلاس رِی)
۲۲. (۱۴/۰۹/۹۰)
«الهام به سراغمان میآید؛ به شرط اینکه ببیند گرم کاریم.»
(پابلو پیکاسو)
۲۳. (۲۱/۰۹/۹۰)
«اثر هنری فقط زمانی ارزشمند است که از نوسانات آینده به لرزه درآمده باشد.»
(آندره برتون)
۲۴. (۱۱/۱۰/۹۰)
«هیچ معجزهای توی جهان وجود نداره، فقط شانسه.»
(از زبان چارلی در Fallen Angels/ وُنگ کار وای)
۲۵. (۰۴/۱۱/۹۰)
«ذهن شکاک اول به خود شخص صدمه میزنه.»
(هاراکیری/ ک: ماساکی کوبایاشی)
۲۶. (۱۴/۰۱/۹۱)
«من دوست دارم به دنیای خیالیای که ساختهام سفر کنم، دنیایی که من ساختهام و کاملاً بر آن احاطه دارم.»
(دیوید لینچ)
۲۷. (۲۳/۰۱/۹۱)
«زیبایی چیزی نیست مگر وعدهی شادمانی.»
(استاندال)
۲۸. (۰۴/۰۳/۹۱)
نفوذ نازک نور؟ نه! من افسون جاذبهی مطلق نورم. از اینروی «نور»، آماج اصلیام قرار میگیرد و هنگامیکه منفجر میشود و صدای انفجارش به گوش میرسد دیگر، ذات «حرکت» میشود و عامل «زمان»، در حدفاصل باز شدن یخ و تبدیل آن به قطره، در گذرگاه این سیلان حضور پیدا میکند. این سیلان نیز با صداقتِ نگاه، به شفافیت میرسد که آرزوی نهایی من در نقاشی است.
(ایران درّودی)
دوستداشتن:
نخستین کسی باشید که این برگه را دوست دارد.