قرصِ خواب
هوا داشت روشن میشد. آنقدر روشن شده بود تا آن چيزی را كه مینوشتم بتوانم درست ببينم. همهچيز داشت كمكم صورت واقعی خودش را پيدا میکرد. همين نزديكیها درخت بزرگی بود كه اسماش را نمیدانستم، ولی پرندههای زيادی روی شاخههاش خانه داشتند. حالا شروع كرده بودند به خواندن.
يكی از پنجرههای خانهی روبهرو روشن شد. نور زردش در زمينهی خاكستری/آبی چيز ديگری بود. سايهی بزرگ و محوی تقريباً تمام پنجره را گرفته بود. صاحب سايه به پنجره نزديک و نزديکتر میشد تا سايه بتواند معرف صاحباش باشد. حالا پشت پنجره ايستاده بود و داشت پردهی توری را میزد كنار تا پنجره را باز كند. تا صبح بيدار نشسته بودم برای همين لحظه، كه فكر میكردم لحظهی جادويی همان خواهد بود. نمیدانم چندبار تا صبح آن كتابِ كوچک را خواندم كه خوابام نبَرد. هربار يکطور بهنظرم میرسيد. پيش آمد كه در يک قسمت مشخص احساسات متفاوتی با دفعات پیش بهم دست داد.
«بيوهزنی كه صاحبِ فرزندی هم هست با مردی كه دوستاش دارد ازدواج میكند. زمان زيادی لازم نيست بگذرد كه معلوم شود مرد آنی نيست كه زن در خيالاش داشته، پس از او درخواست طلاق میكند. مرد، زن و فرزندش را در اتاقِ تاريكی كه در گوشهای از خانهی بزرگاش بوده زندانی میكند، و پيش همه و به پليس اعلام میكند كه زن فرزندش را برداشته و با فاسقاش فرار كرده. پنج سال میگذرد، زن كمی پيرتر میشود و فرزندش هم حالا نُه سالاش شده. روزی مرد مثل هميشه سينی غذا را از دريچهی پائين در به داخل اتاق سُر میدهد، ولی وقتی برای بردن سينی برمیگردد، با غذاهای دستنخورده روبهرو میشود. عصبانی میشود؛ فكر میكند آنها قصد كردهاند غذا نخورند، مثل روزهای اول كه زن اعتصاب كرده بود. ولی موقعیكه وارد اتاق میشود، متوجه میشود آنها نيستند ـ ناپديد شدهاند. در زير تخت حفرهای را پيدا میكند، وارد آنجا میشود و همينطور كه چهار دستوپا داخل تونل باريک پيش میرود، كمكم صداهای مبهمی را از انتهای تونل میشنود. آنقدر میرود تا آخر سر میرسد به جايیكه ديگر نمیشود جلوتر رفت، جايیكه تونل نيمهكاره رها شده به حال خودش…»
مطمئن بودم موقع صحافیِ كتاب، ورقهای آخرش جا مانده بود. در واقع كتابفروش كتابِ معيوب بهم داده بود. هر دفعه كه به آخرش میرسيدم، سعی میكردم يک پايانی هماهنگ با احساساتی كه در طول خواندن بهم دست داده بود، براش سرهم كنم.
آگهیِ استخدام
پاهای برهنهی زنانهای در هوا معلق مانده، نوک پنجهی يكی از پاها مثل بالرينها به طرف پائين كشيده شده، و پای ديگر از زانو خم شده، روی هم عدد «4» را درست كردهاند. پائين پاها يک لنگه كفش پاشنهبلندِ صورتیرنگ به پهلو افتاده. پسزمينه همهاش قرمزِ تيره است و در گوشهی سمتِ چپ بالايی تابلو يک لكهی نارنجی ديده میشود؛ مثل خورشيدِ بیرمقی كه دارد زور خودش را میزند.
پنج روز است در اين هتل اتاق گرفتهام. تصميم دارم موقع رفتن اين تابلوی ارزانقيميت را از روی ديوار بردارم، با خودم ببرم، اگر هم متوجه شدند پولاش را میدهم. بايد دوش بگيرم و لباس بپوشم، بروم كافهی روبهرو برای يک فنجان قهوه، شايد هم همراهاش يک برش كيک شكلاتی. از آنجا بهتر میشود آمد و رفت آدمها را زير نظر گرفت. امروز تصميم دارم آنها را تعقيب كنم. وقتی از هتل خارج میشدم آن مرد را در لابی هتل ديدم منتظر نشسته بود. آنها هميشه ساعت نُه خارج میشوند. اگر بتوانم بفهمم كجا میروند، شايد معلوم شود بچه را هم كجا بردهاند.
يكی از دوستهام پيشنهاد داد بروم از پليس كمک بگيرم، ولی پليسها بيشتر از كاری كه خودم دارم انجام میدهم از دستشان برنمیآيد. با اين همه كارهای خلاف كه در شهر انجام میشود آنها كه بیكار نيستند وقتشان را روی اين امور بیاهميت بگذارند. اين امكان هم هست كه اصلاً حرفهام را باور نكنند و سر از بيمارستان روانی دربياورم. من خودم را برای اين كار مأمور كردهام! دوستام میگويد: «تو از رمز و راز خوشت میاد!» ولی قضيه مهمتر از يک بازی است. پليس بدی ديگری هم دارد، اينكه معمولاً آخرش رمز معماها را پيدا میكنند.
ديروز، عصری، موقع برگشتن به هتل از كتابفروشی همين نزديكیها يک كتاب داستان خريدم، شبها كه خوابام نمیبَرد بخوانم. از كسیكه آنجا كار میكردم خواستم در انتخاب كتاب كمکام كند، چون در اين زمينه شناخت كافی ندارم. او چندتايی را معرفی كرد و داشت در مورد آخری توضيح میداد كه چشمام افتاد به يک كتاب قرمز رنگ؛ از داخل قفسه برداشتماش. رو جلدِ تکرنگاش فقط با حروف نارنجی عنوان كتاب نوشته شده بود. شب كه شد شروع كردم به خواندناش. نزديكیهای صبح وقتی داشتم به آخر كتاب میرسيدم، ديدم چند صفحهی آخرش ايراد دارد؛ نوشتهها برعكس چاپ شده بودند، طوریكه برای خواندناش بايد كتاب را جلوی آينه میگرفتی. داخل دستشويی يک آينهی بزرگ بود، ولی گذاشتم آن چند صفحه را فردا شب بخوانم. تجربه بهم نشان داده وقتی منتظرِ چيزی هستی تحمل روزگار آسانتر است، جالب اينكه كارهای روزمره را هم بهتر انجام میدهی.
منویِ غذا
صبح، آنها وقتی از هتل خارج شدند، رفتند به خيابان پشتی؛ آنجا سوار ماشين شدند. من هم رفتم زود سوار ماشين خودم شدم، و وقتی حركت كردند، پشت سرشان راه افتادم. اميدوار بودم خيلی دور نروند، چون ممكن بود بنزين ناچيزی را كه ديروز با يک بدبختی تهيه كرده بودم در بین راه تمام شود.
بيرون شهر از جادهی اصلی خارج شديم. در انتهای جادهی خاكیِ باريكی، جلوی يک ساختمان متروكه توقف كردند. از فاصلهی دور ديدم كه از ماشين پياده شدند و رفتند داخل ساختمان. ماشين را همانجا گذاشتم و با احتياط به طرف ساختمان راه افتادم. ممكن بود آنها قبلاً متوجه شده بودند كه كسی دارد تعقيبشان میكند، و حالا از داخل ساختمان داشتند من را میپاييدند. شايد با نقشه منرا به اين مكان پرت كشانده بودند تا از شرم خلاص شوند. بالای سردر ساختمان يک تابلوی بزرگ بود. لامپهای نئونِ تابلو شكسته بود و فقط قابِ بيضی شكل آن باقی مانده بود. بهنظرم رسيد رستوران يا چيزی شبيه به آن بوده و حالا كه از جادهی اصلی دور افتاده بود، بیمصرف رها شده به حال خودش. بالاخره وارد ساختمان شدم. خیلی كهنه بهنظر نمیرسيد، ولی انگار چیزی آنجا منفجر شده بود و یا طوفان و گردبادی از آنجا گذشته بود. هر آن ممكن بود آوار شود روی سرم. باد زوزهكشان داخل ساختمان میپيچيد و درها و پنجرهها را به هم میكوبيد. همهجا را گشتم، ولی هيچ اثری از آنها نبود ـ ناپديد شده بودند. در گوشهای مجلهای روی يک ميز بود، باد از اول تا آخر و برعكس آن را تندتند ورق میزد. زير همان ميز حفرهای وجود داشت، آنقدر تنگ بود كه بعيد بهنظر میرسيد كسی توانسته باشد وارد آنجا شود. وقتی سرم را نزديک دهانهی حفره بردم، صداهای مبهمی شبيه صدای گريهی بچه را شنيدم. هر آن ممكن بود جانوری از داخل حفره دربيايد و گوشام را بِکَند. بلند شدم و از ساختمان زدم بيرون. بيرون ساختمان هيچ اثری از ماشينِ آنها نبود. باد میوزيد و رد لاستيکها را از روی زمين داشت پاک میكرد. بختام برگشته بود!
همينطوری كه بهطرف ماشين خودم میرفتم، به اين فكر میكردم كه تهماندهی بنزين تا كجا منرا خواهد رساند؟ يکطوری بايد خودم را به جادهی اصلی میرساندم، آنجا میتوانستم برای ماشينهايی كه به شهر میرفتند دست بلند كنم.
اين اواخر واقعاً از كارم خسته شده بودم. حالا وقتاش بود كه خودم را بازنشسته كنم. شايد مینشستم خاطراتام را از تمام اين سالها مینوشتم. هميشه دوست داشتهام اين كار را بكنم.
كفشِ ورزشی
بالاخره بعد از مدتها جرأت پیدا کرده بودم تا چیزیهایی که نوشته بودم را بدهم دوستام، تا ببرد بدهد به خواهرش. شوهرِ خواهرش در یک چاپخانه کار میکرد. کتابهایی که آنجا چاپ میکردند را برای زناش میآورد تا بخواند. برای همین فکر کردم بهترین کسیست که میتواند نظر بدهد.
یک هفته بعد دوستام نوشتهها را پس آورد. روی قسمت سفید ماندهی پایین برگهی آخر چیزهایی با خودکار سبز رنگ نوشته شده بود. همانجا شروع کردم به خواندن. هنوز به آخرش نرسیده بودم که گریهام گرفت، ولی جلوی خودم را گرفتم و زود خداحافظی کردم تا برگردم خانه. هنوز به چهارراه نرسیده بودم، دوستام که پشت سرم دویده بود صدام کرد. همینطور که طرفام میآمد دست برده بود داخل کیفاش و وقتی بهم رسید، یک کتاب قرمز رنگ کوچک در دستاش بود؛ آنرا داد به من و گفت که یک هدیه است. شوهرِ خواهرش آنرا تازه در چاپخانهشان چاپ کرده بودند و بهزودی به بازار میآمد. او به شوخی گفته بود که امیدوار است که یک روزی داستانهای منرا در چاپخانهشان چاپ کنند.
آن شب تا صبح بیدار ماندم. وقتی هوا داشت روشن میشد، آن کتاب قرمز رنگِ کوچک تمام شده بود. چراغ اتاقام را روشن نکرده بودم، نمیخواستم کسی در خانه متوجه بیدار بودنام بشود. گوشهی پرده را زده بودم کنار و نشسته بودم جلوی پنجره. چراغی در خانهی روبهرو روشن مانده بود. پنجرهشان پرده نداشت و هنوز فرصت نکرده بودند کارتنهای وسایلشان را باز کنند و همهشان وسط اتاق روی هم چیده شده بود.
پاشدم رفتم دستشویی و جلوی آینه ایستادم. چشمهام از بیخوابی سرخ شده بودند. صدای مادرم را میشنیدم که برای صبحانه صدام میکرد. امروز نوبت من بود بروم دنبال دوستام. لباس پوشیدم و وسایل مدرسه را ریختم توی کیفام. کاغذها و هدیهام روی میز مانده بودند، آنها را هم گذاشتم توی کشوی میز و از اتاق خارج شدم.
* یک ضربالمثل در میان مردمانِ آمریکای جنوبی
شهريور هشتادوشش (بخش آخر [کفش ورزشی] این اواخر بازنویسی شد و تغییرات کلی کرد.)